نه این یکی، نه ایشان!
دنبال آینهای گشتم که خودم را در آن ببینم. آینه قدی نیافتم. هر که از کنارم رد میشد را نگاه و بررسی میکردم. دنبال این بودم ببینم ما ملت ایران چه داریم که اینها و آنه یعنی سید علی و رضاا بلاوقفه بانگ برمیآورند که: بیایید خوشبختی! شکوفایی! بهروزی! شما در دستان ماست. و میکوشند ما را به سرزمین خوشبختیها در قرون گذشته ببرند. سعادت!! از این طرف و آن طرف بر سر ما مردم ایران میبارد؛ شکرگزار باشیم مبادا این نعمات از کف برود.
این خادمان!! ملت، یکی سیدعلیِ ولایت فقیه است که پشت به امام امت دارد و آن یکی کینگ رضای ولایتعهد است که پشت به بابا و بابابزرگ خود دارد. از عجایب روزگار آنکه این دو فرقه ممکن است در شکل و قیافه و تاریخ تولد متفاوت باشند، اما واویلا که چه مشترکات فراوانی دارند و چگونه در هم آمیختهاند. گاه نمیدانی آن، این است یا این، آن است؟
به هر حال، در اماکن کره زمین و ایضاً در ایران خودمان دیدهایم که فرزند از کودکی حرفه پدر میآموزد و در بزرگی همان شغل را دنبال میکند. هیچکس بر این باور نیست که آسیدمجتبی، گلپسر مقام ولایت، روزی آدم دیگری شود؛ همان راه پدر را میرود. دربارهٔ کینگ هم کافی است دقایقی پای صحبتش بنشینی تا به این باور برسی که هنگام خلقت، در برههای برق کائنات قطع بوده و ایشان قاچاقی رد شدهاند و بعضی قطعات لازمه را فاقدند.
کینگ رضا و سیدعلی در توهم
از جمله اشتراکات این و آن، فرمایشات مفت بر فراز ابرهای اوهام است. هر دو در بافندگی استادند. سیدعلیآقا که مدعی است خداوند بر او وحی میکرده، افاضاتش را هر قدر هم بچلانی، ته آن یک صنار حقیقت نمییابی. آقا رضا هم چنان محکم میگوید هزاران نفر در ارتباط با اویند که خودش هم باورش شده است.
بههرحال، از یک طرف ما آسیدعلیِ رهبرزا را داریم که مرتب خواستهاند ما را به سعادت ابدی برسانند. ایشان البته سعادت را جا انداخته و بسیاری را به ابدیت رساندهاند. دیر جنبیدیم؛ اگر در جنگ ایران و عراق میرفتیم و میپریدیم روی مین، سریع و بلاواسطه به بهشت میرفتیم. از طرف دیگر آقا رضای ولایتعهد را داریم که ایشان هم میخواهند فورسماژور هم که شده رهبر ما بشوند.
آقای فعلاً رهبر ــ سیدعلی را میگویم ــ اندک مدتی پیش مصاحبهای داشتند و درباره حکومت مشروطه اندرز ولایی داده بودند که «مشروطه قالب و ترکیب حکومتی انگلیس بود» و اینکه روشنفکران، عوامل انگلیس، «بهجای دستگاه عدالت، مشروطیت را سر کار آوردند». بر ما مشخص نیست ایشان از کی و چگونه با انگلیس دشمن شدهاند، اما سعادت ما را میخواهند و همزبان و همداستان با محمدعلیشاه و رضاخان میرپنج بر مشروطه میتازند.
تناقض درون؟
این آقای عظمای ولایت چنیناند که چه در حال و چه در گذشته ما، جز تیره عمامهداران کسی را نمیشناسند و در هر موضوع تاریخی و جغرافیایی، ملا دیده و ملا نوشتهاند. ایشان البته شامه آیندهنگری نظام و ایضاً خود را دارند که در ادامه همان سخن پیشین میفرمایند از نتایج همان مشروطه این شد که «بعد از مدت کوتاهی منتهی شد به اینکه شیخ فضلالله نوری… در تهران اعدام شد».
حالا واویلا که پهلوی سوم نیز چه اندازه همسان و همنوای شیخ ما شده است. شیخ میفرماید همه مناصب از برای آخوند، ایشان هم در مهستان شکوفایی!! خود، همهچیز را برای خود و دیگر علمای ولایتعهدی میدانند.
حالا خود دانید؛ هر کدام را تبعیت نکنید، به جرم محارب گرفتار خواهید شد. ثابتیگونه ارشادمان میکنند. باز هم عجبا که این دو ولایتمدار تا چه حد متشابه و همساناند. هرگاه ملت سنگی بر پیشانی آقا زده و خواب قیلولهاش را منقص سازند، حتماً آنطرف مرز با بیگانگان قرار داشته و سنگ را آنان به دست او دادهاند. آن سابقاً ولایتعهد نیز بر آن است که آن پنجاهوهفتیها که با دستمال دم بابای ایشان را گرفتند و به زبالهدان افکندند، همگی فریبخوردگان بودهاند. درگوشی عرض بنماییم که خود ایشان از صبح تا شب در تلاش برای فریب دادن ما رعیتها هستند.
امام راحل وقتی آمد، کمی نشست تا عرقش خشک شود، بعد برادران!! پاسدار را به راه انداخت که امروز خدمات شایان آنها را با چشم دل و پوست و استخوان میبینیم. اما یادگار آریامهر همین حالا که فقط در خواب پنبهدانه میبیند، شعار واحدهای سه تا پنجنفره و بازسازی گارد جاویدان و ایضاً ساواک میدهد.
عاقبت کل این ارشادات این شد که خودمانیم و خودمانیم؛ همان که هم این میگوید و هم آن که اسمش را نیاور، وحشتانگیز است. بسان آنجا که میگوید: مرده را گر رو دهی، همان کار را میکند. نه این خوبه، نه ایشان.
من و ساقی به هم سازیم و بنیادشان براندازیم…
سنت ایرانی خودمان را داریم؛ یک خانهتکانی اساسی در پیش است. مام وطن دیگر نمیگرید که چه بر سر اهل وطن آمده است؛ حالا دیگر مشعل خود آتش نموده تا مسیر روشن سازد. پس میرویم کمی هیزم جمع کنیم.
ایران آزادی
