حتماً دیدهاید، یا خود در آن بودهاید؛ در شبی نسبتاً سرد در بیابانی اطراق کردهاید. برای گرم شدن یا فراهم آوردن مقداری چای، هیزمی را که صبح آتشی برافروخته بود، هی میدمی و میدمی و هر چه باز میدمی، اما دیگر آن هیزم مرده تحرکی ندارد. نومیدانه باز هم میدمی. گاه حقیر شعلهای خود مینمایاند و تو را بر این توهم میرساند که آتش گر خواهد گرفت؛ رؤیایی که زود خاموش میشود و تو باز بر آن میدمی… و هیچ.
این بخشی از روانشناسی کودک را به تصویر میکشد و حکایتی است در صحنه سیاسی وطن از کودکانی که در گذشتهای دور، در پیری از دنیا رفتهاند. حال این میخواهد بچه رهبر باشد یا بچه شاه، سید مجتبی، رهبر میلیونها شیعیان عالم باشد یا کینگ رضا، رهبر میلیونی ایران.
بهصرفه خودش بود که آسید مجتبی از سرنوشت غمانگیز کینگ رضا عبرت میگرفت، به جای آنکه بر هیزم مرده تا آنجا که میتواند فووت کند. ایامی بود که پهلویچیها وقتی با چکمههایشان در خیابان میرفتند و آنجایی که میگفتند دیوار موش دارد، کسی نمیتوانست به بچه به دنیا نیامدهشان هم «تو» بگوید. اما بهمن سرد ۵۷ طوفان آورد و آن علم و کتل فروریخت و محو شد و رفت و رفت… و حالا جاماندگان سلطنت از دار دنیا فقط همین بچه را دارند که باید با او بسازند. و هر چه بر «روحت شاد» دمیدند و دمیدند، آن چوب خشکشده سالیان صدایی نیاورد. و حال از رو بسته و گرازدندانهای ساواک و سبیلدررفته لمپنهای خود را به ما مینمایانند.
در اردوی ولایتدوستان هم، که کینگ رضا میگوید پنجاه هزار از آنان را دوست دارد، غوغایی برپاست. جنازه آقا را، که معلوم نبود چقدر بیشتر از حاجقاسمش مانده، دیار به دیار میچرخاندند. میمانست به آن داستان عنتری که لوطیش مرده بود. آنان به رسم و عادت استخوانچرخانی، این یکی را هم چرخاندند و چرخاندند و فرشتگان را که آمده بودند تا او را به آتشکده ببرند، هر روز مهلتی دیگر خواستند. آقا مرده بود، اما ولایتمداران را آرزو بر آن بود که همان مردهاش را هم زنده نگه دارند. آری، آنگاه که سگ گله نباشد، گرگان به طمع افتند. این نظام است و یک عظمایش که میبایست شمسیوار به دورش بچرخند. در حیاتش نیز برخی علما ترهاش خرد نمیکردند، چه رسد به حالا که همان جسم ناقصش نیز نیست. هیاهو میکردند که از فردا بند نظام باز میشود و کسی صاحبش را نمیشناسد. آقای رضا، شهریار ایران، هم درسخوانده مکتب همینها بود که از نداری خود به زاری در پای دیوار ندبه شتافته بود و از ابتدا هیاهو کرد که آی، در ایران کسی نیست که مرا نخواهد و همه پدر من را «یاد» میکنند. کینگ مجتبی هم میگوید میلیونها ایرانی برای پدر من آمدند؛ میگویی نه، آن فیلم را که برادران پاسدار ساختهاند نگاه کن.
ولایتچیها چندین روز سر ملت ایران را با سروصداهایشان به درد آوردند، بسیجانه و پاسدارانه شعار دادند و پهلوانبازی درآوردند، اما در خفا بید لرزان شدند؛ زیرا واقعیت را با فیلم و فیک و فریب و فرمایش تغییر نمیتوان داد. در دوز بالای هیاهو، به هر سو که نگریستند؛ شمال، جنوب، شرق، عرب، شیر آرمیده را در کمین خود دیدند. آری، این تو بمیری دیگر از آن تو بمیریها نیست. هر نفس ولایانه و شاهانه دردی دیگر بر قلب جریحهدار ملت خواهد بود. باید کار را یکسره کرد. هم این کینگ و هم آن کینگ چوب لای چرخ میکنند تا جنگ از حرکت نایستد و تا عمامهها را باد نبرد. شیر خفته با چشمانی باز در کمین است؛ نخستین فرصتی که بیابد، آخرین فرصت برای ولایت است. نه دیوار هیاهو را دیگر کاری خواهد بود، نه دیوار ندبه. آری، دیگر باید کار را تمام کرد؛ برای خودمان، برای هستی و ندا و وحید، برای طفلان معصوممان که هنوز تکلم کلمه وطن را نیاموختهاند، و برای پرچممان که در اسارت شیخ و شاه رفته است… آری، باید کار را یکسره کرد. چنین است که همدیاران ما ندا داده و میدهند که: «نه تاج و نه عمامه، رژیم کارش تمامه.»
ایران آزادی
