رقص بر لبه‌ٔ تیغ؛ استحاله‌ٔ سوگ به عصیان در قیام ۱۴۰۴

در مطالعات کلاسیک جامعه‌شناختی، سوگ همواره کنشی معطوف به انجماد، سکوت و انفعال بوده است؛ لحظه‌ای که انسان در برابر ابهت مرگ، سلاح زندگی را زمین می‌گذارد و به پستوی خاموشی پناه می‌برد. اما آنچه در لایه‌های ملتهب جامعهٔ امروز ما در جریان است، فراتر از الگوهای شناخته‌شده‌ٔ رفتار انسانی است. ما با پدیده‌یی روبه‌روییم که کلمات در توصیفش لکنت می‌گیرند: رقص در مراسم عزا. این نقطه، انتهای همه‌ٔ پیش‌فرض‌هاست؛ جایی که جنون، خشم و عشق در یک نقطه‌ٔ بحرانی به هم می‌رسند تا نظمی نوین از «بودن» را بر ویرانه‌های رنج بنا کنند.

فروپاشی زبان در برابر عریانی فاجعه

وقتی فاجعه از ابعاد ادراکی انسان فراتر می‌رود، زبان به‌عنوان میانجی میان ذهن و واقعیت، کارکرد خود را از دست می‌دهد. حجم فراتر از تصور جنایت در این حاکمیت باعث شده است که دیگر کلمات بار محتوایی خود را از دست بدهند. آنچه شاهد آن هستیم ورود جامعه به مرحله‌ای جدید از وضعیت انفجاری است. خشم، غم، نگرانی و خجالت، ۴عنصر این دوران گذار هستند که هر یک بخشی از روان جمعی را می‌خراشند. اما رقص بازماندگان بر مزار عزیزان‌شان، گسستی است که ما را به مدار فوق‌متناقض می‌کشاند. این به‌معنی منفی نیست، بلکه ازهم‌گسستن ساختارهای قدیمی صبوری و تسلیم است.

رقص به مثابه‌ٔ آخرین سنگر مقاومت

رقص در مراسم تشییع یا بر مزار شهیدان قیام ۱۴۰۴، نه یک شادمانی ابزورد(Absurd) به‌معنای پوچ، بی‌معنی و غیرمنطقی، بلکه رادیکال‌ترین فرم «نفی» است. سوژه با رقصیدن در برابر چوبه‌ٔ دار یا بر خاک گرم شهید، اعلام می‌کند که قدرت حاکم حتی بر «معنای مرگ» نیز سیطره ندارد. این رقص، دهن‌کجی به جلادی است که می‌خواست با تولید عزا، ترس را منجمد کند. جامعه با رقصیدن در مراسم تدفین خود، «وحشت عریان» را به «قدرت اراده» تبدیل کرده است. انسانی که در میانه میدان عزا می‌چرخد، پیامی صریح دارد: «تو می‌توانی جسم را بکشی، اما نمی‌توانی ریتم حیات و اراده‌ٔ معطوف به زیبایی را در من خاموش کنی».

گذار از آستانه‌ٔ هراس

وقتی تماشای کیسه‌های سیاه در کهریزک به بخشی از تجربه‌ٔ زیسته‌ٔ ما بدل می‌شود، رقصیدن واکنشی است که از اعماق یک «عشق عمیق به زندگی» برمی‌خیزد. این عشق، همان عنصری است که خشم را از کینه‌توزی صرف نجات می‌دهد و آن را به «قهر انقلابی» تبدیل می‌کند. ما خجالت می‌کشیدیم که زنده‌ایم و آنها رفته‌اند، ما می‌ترسیدیم که نوبت ما باشد، اما با این رقص‌ها، ترس و خجالت در آتش عشقی سوزان سوختند و خاکستر شدند.

پایان تاریخ بندگی

این پایان تاریخ بندگی است. پایان دورانی است که در آن ستمگر تعیین می‌کرد ملت چگونه گریه کند و چگونه بترسد. این رقص، اعلام استقلال عاطفی یک ملت است. ما از هم پاشیده‌ایم تا از نو ساخته شویم؛ ساختنی که این‌بار نه بر بنیاد عقلانیت محافظه‌کار، بلکه بر اساس عصیان آگاهانه و رنج خلاق است. کلمه‌ای برای این عزا نیست، چون این عزا، خود کلمه است؛ خود مانیفست است.

رستاخیز حیات از دل خاکستر

جامعه‌ای که در برابر مزار فرزندانش می‌رقصد، شکست‌ناپذیر است. این رقص، «پروتز رسانه‌یی» نیست، نمایش فانتزی نیست؛ بلکه جوشش خون سیاوش است که از زمین می‌جوید و در پاهای رقصندگان جاری می‌شود. ما در این مدت در حال استحاله بودیم؛ از ترس به خشم و از خشم به رقص رهایی. این رقص، پلی است که ما را از شب‌مرگی وهن‌آمیز عبور می‌دهد. جهان باید بداند که ملتی که با مرگ خود چنین باشکوه برخورد می‌کند، پیشاپیش پیروزی خود را بر اهریمن مرگ‌پرست امضا کرده است. انسان با مقاومت زیباست و زیباترین تصویر این مقاومت، مادری است که بر مزار فرزند دلبندش، با هر گام رقص‌گونه‌اش، لرزه بر اندام کاخ لرزان خامنه‌ای می‌اندازد.

سایت مجاهدی خلق