توهم آزادی ایران با ایده جنگ خارجی
در مقاطع مختلف تاریخی، همزمان با تشدید بحرانهای درونی رژیم ولایت فقیه، بار دیگر ایدهی «نجات ایران از طریق جنگ خارجی» از سوی برخی جریانها مطرح میشود. در این میان، رضا پهلوی پیشتر در جنگ ۱۲روزه و همچنین در جریان قیام بزرگ دیماه، آشکارا خواهان حملات نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران شده است. این موضعگیری نه از سر ناآگاهی، بلکه ریشه در یک نگاه عمیقاً بیاعتماد به مردم ایران دارد؛ نگاهی که تصور میکند همانگونه که پدربزرگ و پدر او با دخالت قدرتهای خارجی بر ایران تحمیل شدند، این سناریو بار دیگر قابل تکرار است.
اما تجربهی تاریخی و واقعیتهای سیاسی معاصر، این توهم را بهروشنی رد میکنند. ایالات متحده بارها تصریح کرده که مسئولیتی در قبال سرنگونی رژیم ایران ندارد و این امر را مسئلهی مردم ایران میداند. در قیامهای سراسری اخیر نیز، با وجود تهدیدها و نمایش قدرت، هیچ مداخلهی تعیینکنندهای صورت نگرفت. تجربهی قیام ۱۳۸۸ نشان داد که حتی در بزنگاههای حساس، دولتهای غربی نهتنها در کنار مردم ایران نایستادند، بلکه عملاً به تداوم حیات رژیم کمک کردند. سیاست غالب غرب در چهار دههی گذشته، سیاست مماشات بوده است؛ سیاستی که به بقای ولایت فقیه یاری رسانده، نه به آزادی مردم ایران.
تجربه تاریخی مردم ایران از دخالت خارجی
اگر این تجربه را در چارچوبی تاریخیتر بررسی کنیم، تصویر روشنتر میشود. در ۱۲۰ سال گذشته، از شکست انقلاب مشروطه و به قدرت رساندن رضاخان، تا کودتای ۲۸ مرداد و بازگرداندن شاه بهجای دولت ملی مصدق، و سپس توافق قدرتهای جهانی با خمینی در سال ۱۳۵۷، همواره یک الگوی ثابت دیده میشود: قدرتهای خارجی در بزنگاهها در کنار دیکتاتوریها ایستادهاند، نه در کنار مردم. نتیجهی این مداخلات، نه دموکراسی و استقلال، بلکه بازتولید استبداد در اشکالی تازه بوده است.
قدرت خارجی همواره تلاش کرده است قدرت را بین دو نهاد شیخ و شاه که همپیمان همدیگر در سرکوب آزادیها و نیروهای انقلابی هستند به گردش در آورد.
قدرتهای خارجی، ماهیتاً بر اساس منافع خود عمل میکنند، نه بر مبنای آرمانهای آزادیخواهانهی ملتها. هیچ کشوری جنگ بهراه نمیاندازد تا پس از تحمل هزینههای سنگین نظامی، بدون چشمداشت ایران را ترک کند. تجربهی عراق، افغانستان و لیبی نشان میدهد که مداخلهی نظامی خارجی، نهتنها به آزادی منجر نمیشود، بلکه ویرانی ساختاری، غارت منابع ملی، بیثباتی مزمن و تحمیل آلترناتیوهای وابسته را بهدنبال دارد. در چنین سناریویی، مردم ایران یکبار دیگر باید بهای بیرون راندن نیروی اشغالگر و مزدورانش را با خون و ویرانی بپردازند.
آیا مردم ایران به تنهایی توان سرنگونی دارند؟
مدافعان جنگ خارجی معمولاً این پرسش را مطرح میکنند که «آیا مردم ایران بهتنهایی توان سرنگونی این رژیم را دارند؟» پاسخ روشن است. نخست آنکه هیچ قاعدهی تاریخی یا جامعهشناختی وجود ندارد که توان مردم ایران را نفی کند. دوم آنکه فاشیزم مذهبی حاکم را نمیتوان با دیکتاتوریهای کلاسیک مقایسه کرد. این نظام، محصول یک ایدئولوژی ارتجاعی ۱۴۰۰ سالهی نهادینهشده در قدرت است و سرنگونی آن طبعاً هزینه و سازمانیافتگی بیشتری میطلبد. قیاس آن با رژیمهایی چون بنعلی در تونس، قیاسی معالفارق است.
سوم آنکه قیامهای سراسری اخیر، بهویژه قیام ۱۴۰۴، نشان داد که جامعهی ایران وارد مرحلهی نوینی از قهر انقلابی و سازمانیافتگی شده است. گسترش کانونهای شورشی، پیوند اعتراضات خیابانی با اشکال متنوع مقاومت، و استمرار قیامها در دهها شهر، گواه آن است که بذر یک نیروی سرنگونکننده در متن جامعه کاشته شده است. چهارم آنکه تاریخ بارها ثابت کرده است هر نیروی خارجی که با سلاح و پوتین وارد کشوری شود، نهایتاً باید با یک نبرد آزادیبخش مردمی و پرداخت هزینههای سنگین از آن کشور بیرون رانده شود.
چرا ترویج ایده جنگ خارجی زیانبار است؟
ترویج ایدهی جنگ خارجی، برای مردم و انقلاب ایران زیانبار است، زیرا بهجای سازماندهی مبارزه، نوعی پاسیویسم و انتظار غیرواقعی ایجاد میکند. این تفکر، مردم را به صبر، تعلیق و امید بستن به «دیگران» فرامیخواند؛ حال آنکه این دقیقاً بالاترین خدمت به بقای رژیم است. جریانهایی که آگاهانه چنین خطی را تبلیغ میکنند، عملاً در تضاد با منافع ملی و تاریخی مردم ایران حرکت میکنند. نقش پررنگ رضا پهلوی و همدستانش و همچنین رسانههای استعماری در تبلیغ جنگ خارجی عملا و علنا به جیب خامنهای می ریزد. امید را از مردم میگیرد و توهم پراکنی می کند.
پاسخ مردم ایران به این جریانها، ریشه در حافظهی تاریخی و تجربهی زیستهی آنان دارد. مردم ایران نقش آمریکا و انگلیس را در شکست مشروطه، کودتای ۲۸ مرداد و به قدرت رسیدن خمینی بهخوبی میشناسند. امروز اما یک تفاوت تعیینکننده وجود دارد: شش دهه مقاومت سازمانیافته و ظهور نسلی آگاه و فداکار که اجازه نخواهد داد سرنوشت کشور بار دیگر در اتاقهای دربستهی قدرتهای خارجی رقم بخورد.
از منظر مقاومت ایران، تشدید سرکوب و خشونت رژیم نه نشانهی قدرت، بلکه نشانهی فشاری است که از سوی جامعه و مقاومت سازمانیافته بر آن وارد شده است. واقعیت راهبردی این است که این رژیم نه با جنگ خارجی سقوط میکند و نه با فشار صرف بیرونی. تغییر واقعی تنها از مسیر یک مقاومت سازمانیافته مسلح ، سراسری و متکی به نیروی مردم امکانپذیر است؛ مقاومتی که قادر باشد ماشین سرکوب، بهویژه سپاه پاسداران، را درهم بشکند و همزمان چشماندازی روشن برای انتقال قدرت پس از سرنگونی ارائه دهد. الان دیگر کسی تردید ندارد که نیروی حافظ رژیم سپاه پاسداران است و تنها یک نیروی رزمنده در کنار قیام خلق میتواند سپاه را به صورت قهر آمیز در هم بشکند.
بر همین اساس، مقاومت ایران همواره بر «راه سوم» تأکید کرده است: نه مماشات، نه جنگ، بلکه تغییر رژیم بهدست مردم و مقاومت ایران. فشار خارجی تنها زمانی معنا دارد که در خدمت تقویت این روند درونی باشد؛ از جمله از طریق تحریمهای هدفمند، افزایش هزینههای سرکوب، پیگرد حقوقی جنایات رژیم، قطع شریانهای مالی سپاه و تضمین دسترسی مردم به اینترنت آزاد. هیچیک از این اقدامات جایگزین مردم ایران نمیشود، اما میتواند مسیر مبارزهی آنان را هموارتر کند.
مسئلهی ایران، نه با بمب حل میشود و نه با معامله. راهحل، در خیابانها، در سازمانیافتگی، و در ارادهی مردمی است که مصمماند حاکمیت را به صاحبان واقعیاش یعنی مردم ایران بازگردانند:
ایران آزادی
