وقتی جامعه کلنگی می شود, از تخریب زیر ساخت تا فروپاشی امید

روایتی از جنگ، ناامیدی و فرسایش زندگی اجتماعی و اقتصادی در ایران

در تاریخ بیهقی بارها دیده‌ایم که پیش از فرو ریختن یک دستگاه قدرت، نخست دیوار اعتماد در ذهن مردم ترک می‌خورد. خانه هنوز سرپا می‌ماند، اما ساکنان می‌فهمند که سقف دیگر پناه نیست. جامعه نیز همین‌گونه فرو می‌ریزد. ویرانی همیشه با انفجار آغاز نمی‌شود. گاهی با تکرار ترس، فرسایش امید و عادی شدن اضطراب شروع می‌شود. امروز بحث کلنگی شدن جامعه ایران از همین جنس است؛ خانه‌ای که هنوز کاملاً فرونریخته، اما ستون‌هایش زیر فشار جنگ، فقر و بی‌آیندگی خم شده‌اند.

کلنگی شدن جامعه ایران فقط به معنای آسیب به جاده، پل، بیمارستان یا شبکه‌های حیاتی نیست. این تعبیر وضعیتی را توصیف می‌کند که در آن، هم‌زمان با تخریب فیزیکی، افق روانی و اجتماعی مردم نیز فرو می‌ریزد. جنگی که از ۹ اسفند آغاز شد و سپس به زیرساخت‌های حیاتی رسید، فقط یک درگیری نظامی نیست. این جنگ بر بستری فرود آمده که سال‌ها زیر فشار تورم، سرکوب، فساد ساختاری و بی‌ثباتی مزمن فرسوده شده بود. اکنون ضربه بیرونی به بدنی وارد می‌شود که پیش‌تر از درون زخمی شده است.

در چنین وضعی، سخن گفتن از اقتصاد در نگاه اول بی‌فایده به نظر می‌رسد. اما واقعیت دقیقاً برعکس است. مردم جنگ را با زبان اقتصاد لمس می‌کنند: در قیمت نان، در ناامنی شغلی، در ناتوانی از جابه‌جایی، در تعطیلی مدرسه، در کمبود درمان و در ترس از فردا. اقتصاد در اینجا فقط مجموعه‌ای از شاخص‌ها نیست. اقتصاد زبان زیست روزمره است. هرجا آینده نامعلوم می‌شود، معیشت به مهم‌ترین میدان اضطراب جمعی بدل می‌شود. از همین رو، برای فهم عمق بحران باید از دریچه اجتماعی و اقتصادی به این وضعیت نگاه کرد.

جنگ فقط تأسیسات را نمی‌زند، نظم اجتماعی را می‌شکند

یکی از بنیادی‌ترین ابعاد این بحران آن است که تخریب، صرفاً متوجه ساختار سیاسی نیست. وقتی آتش به بیمارستان، خانه، مدرسه، کلینیک، راه‌های حیاتی و خدمات عمومی می‌رسد، آنچه هدف قرار می‌گیرد کل جامعه است. جامعه فقط جمعیت نیست. جامعه شبکه‌ای از اعتماد، دسترسی، پیوند، امنیت و امکان ادامه زندگی است. هر ضربه به این شبکه، فقط یک خسارت موضعی نیست. این ضربه، اتصالات کل نظم اجتماعی را سست می‌کند.

از این منظر، حمله به زیرساخت‌ها جامعه را وارد مرحله‌ای می‌کند که می‌توان آن را گذار از بحران به آنومی دانست. آنومی یعنی سست شدن هنجارها، بی‌اثر شدن قواعد و گسترش احساس بی‌پناهی. در چنین وضعی، فرد دیگر نه به نهادهای رسمی اعتماد دارد، نه به ثبات محیط، نه به امکان برنامه‌ریزی. وقتی میلیون‌ها نفر آواره داخلی می‌شوند، وقتی مدرسه، درمان و مسکن از دسترس خارج می‌شود، وقتی کار و آموزش مختل می‌شود، جامعه فقط آسیب نمی‌بیند؛ جامعه وارد فاز فروپاشی تدریجی می‌شود.

نکته مهم‌تر آن است که رژیم ایران سال‌ها پیش از جنگ نیز زیرساخت اجتماعی کشور را فرسوده کرده بود. جنگ کنونی بر زمینی رخ می‌دهد که از قبل ترک برداشته است. اقتصاد رانتی، فساد سازمان‌یافته، تخصیص سیاسی منابع، سرکوب نهادهای مستقل، فرار سرمایه، مهاجرت نخبگان و تحمیل تورم مزمن، از پیش جامعه را شکننده کرده بود. اکنون وقتی جنگ به این ساختار می‌رسد، شدت تخریب چند برابر می‌شود. ویرانی امروز فقط محصول موشک و آتش نیست؛ حاصل دهه‌ها حکمرانی اقتدارگرایانه‌ای است که کشور را از درون کلنگی کرده است.

در این بستر، روایت‌های ساده‌انگارانه از «پایان سریع جنگ» یا «بازگشت جامعه به وضعیت عادی» گمراه‌کننده‌اند. جامعه‌ای که این حجم از بی‌ثباتی، آوارگی، هراس و قطع افق آینده را تجربه کرده، با اعلام آتش‌بس ناگهان ترمیم نمی‌شود. خرابی اجتماعی از خرابی عمرانی عمیق‌تر است. شاید بتوان ساختمان را دوباره ساخت، اما بازسازی اعتماد، امنیت روانی و انگیزه زیستن بسیار دشوارتر است. این همان نقطه‌ای است که کلنگی شدن جامعه ایران از یک استعاره فراتر می‌رود و به توصیف دقیق یک واقعیت تاریخی بدل می‌شود.

ناامیدی اقتصادی؛ وقتی مردم از آینده خارج می‌شوند

کلنگی شدن جامعه ایران فقط در خرابه‌های عینی دیده نمی‌شود. این ویرانی در ذهن مردم، در تصمیم‌های روزمره و در افق جمعی نیز دیده می‌شود. جامعه‌ای که دیگر افق پنج‌ساله ندارد، حتی توان تصور فردای خود را از دست می‌دهد. ناامیدی در اینجا یک احساس مبهم نیست. ناامیدی به یک نیروی اقتصادی و اجتماعی تبدیل شده است. وقتی فرد می‌بیند درآمدش هر سال از هزینه زندگی عقب‌تر می‌افتد، وقتی ارزش پول پیوسته سقوط می‌کند، وقتی دستمزد حتی به سبد معیشت نزدیک نمی‌شود، برنامه‌ریزی بلندمدت از معنا تهی می‌شود.

گزارش مربوط به دستمزد سال ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که حتی افزایش اسمی قابل توجه نیز فاصله مزد و معیشت را پر نکرده است. وقتی سبد معیشت حدود ۴۲ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان برآورد می‌شود، اما مزد واقعی از این سطح فاصله جدی دارد، کارگر با یک حقیقت بی‌رحم روبه‌رو می‌شود: کار کردن دیگر تضمین‌کننده یک زندگی آبرومند نیست. این فقط شکاف درآمدی نیست. این شکاف میان کوشش و بقاست. در چنین وضعی، کار منزلت خود را از دست می‌دهد و جامعه به سوی فرسایش اخلاقی و اقتصادی رانده می‌شود.

نتیجه مستقیم این وضعیت، کاهش شدید افق تصمیم‌گیری است. ازدواج عقب می‌افتد. فرزندآوری کاهش می‌یابد. آموزش از اولویت خارج می‌شود. کارآفرینی جای خود را به خرید طلا و دلار می‌دهد. مهاجرت به عقلانی‌ترین پاسخ تبدیل می‌شود. این همان وضعیتی است که هیرشمن با سه‌گانه خروج، اعتراض و وفاداری توضیح می‌دهد. در ایران امروز، خروج گسترش یافته، اعتراض پرهزینه و سرکوب‌شده است و وفاداری نیز زیر فشار فقر و بی‌آیندگی فرسوده شده است. وقتی مردم از «بازی توسعه» خارج می‌شوند، جامعه به شکل خاموش از درون تهی می‌شود.

در این میان، درماندگی آموخته‌شده نیز به یک واقعیت جمعی بدل شده است. وقتی مردم بارها با تورم، سقوط قدرت خرید، بی‌ثباتی، سرکوب و بحران‌های پی‌درپی روبه‌رو می‌شوند و هیچ روزنه مؤثری برای تغییر نمی‌بینند، به‌تدریج از کنشگری فاصله می‌گیرند. بخشی منزوی می‌شود. بخشی خشم را در خود انباشته می‌کند. بخشی به مهاجرت می‌اندیشد. بخشی هم به انکار پناه می‌برد. این وضعیت برای هر جامعه‌ای خطرناک است، زیرا هم سرمایه انسانی را می‌فرساید و هم امکان شکل‌گیری یک زندگی جمعی پایدار را از میان می‌برد.

جمع‌بندی روشن است. کلنگی شدن جامعه ایران محصول جنگ صرف نیست، بلکه نتیجه برخورد جنگ با ساختاری است که سال‌ها علیه جامعه عمل کرده است. نظام ولایت مطلقه فقیه و کل سازوکار اقتدارگرای حاکم، کشور را به وضعیتی رسانده‌اند که هر شوک بیرونی می‌تواند آن را به آستانه آشوب اجتماعی پرتاب کند. امروز مسئله فقط تخریب زیرساخت‌ها نیست. مسئله، ویرانی رابطه مردم با آینده است. جامعه‌ای که امید، امنیت، منزلت کار و امکان برنامه‌ریزی را از دست بدهد، فقط فقیر نمی‌شود؛ از درون فرو می‌ریزد. این همان لحظه‌ای است که جامعه، پیش از فروریختن دیوارها، در ذهن و زندگی مردم کلنگی می‌شود.

منابع:

تجارت فردا، ۹ اسفند ۱۴۰۴، گزارش «ناامیدی از امید»

اقتصادنیوز، ۴ فروردین ۱۴۰۵،

ایلنا، ۴ فروردین ۱۴۰۵،

ایران آزادی