احسان و امینه قرایی: معیار قضاوت و رذالت تبلیغاتی

انتشار خبر دیدار ماکسیمیلیان جزنی، فرزند بیژن جزنی، با رضا پهلوی، بار دیگر بهانه‌ای برای جریان سلطنت‌طلب فراهم کرده است تا این ملاقات را نه به عنوان دیدار دو فرد که تنها دستاورد زندگی‌شان فرزند دیگری بودن است، بلکه دستاویزی برای «ابطال» اندیشه‌ها و زندگی سیاسی/مبارزاتی بیژن و حتی تأییدی بر حقانیت سلطنت پهلوی جلوه دهد. استدلالی که بیش از آنکه بر منطق استوار باشد، بر رذالت در بهره‌برداری تبلیغاتی تکیه دارد.

واقعیت اما این است که در تاریخ سیاست، هیچ‌گاه نمی‌توان درستی یا نادرستی یک تفکر و اندیشه را از طریق مواضع فرزندان صاحبان آن سنجید. استقلال فکری هر انسان، اصلی پذیرفته‌شده است. همان‌گونه که نمی‌توان عملکرد یا باورهای فرزندان را به پای پدران نوشت، نمی‌توان تغییر مواضع یا انتخاب‌های یک فرزند را نیز دلیلی بر بی‌اعتباری آرمان‌های پدر دانست.

اگر قرار بود فرزندان معیار قضاوت درباره اندیشه پدران باشند، بخش بزرگی از تاریخ سیاسی جهان باید از نو نوشته می‌شد. اندیشه‌ها نه با عقده‌های روانی فرزندان صاحبانشان، که با عملکرد و تأثیرات سیاسی، اجتماعی و تاریخی آن‌ها سنجیده می‌شوند.

بیژن جزنی تنها یک نظریه‌پرداز سیاسی نبود؛ او هزینه باورهای خود را با سال‌ها زندان و شکنجه، و در نهایت جان خود پرداخت. او در سال ۱۳۵۴ همراه با هشت زندانی سیاسی فدایی و مجاهد دیگر به دستور رژیم پهلوی اعدام شد.

 

در مقابل، ماکسیمیلیان جزنی در دهه‌های پس از شهادت پدرش، هیچگونه نقشی در مبارزه علیه حکومت پهلوی و حکومت ملایان نداشته است. از این رو، حتی اگر او امروز دیدگاهی کاملاً متفاوت با پدر خود داشته باشد، این اختلاف نظر به خودی خود نمی‌تواند جایگاه تاریخی بیژن یا بهای سنگینی را که او برای باورهایش پرداخت، زیر سؤال ببرد.

 

نام خانوادگی، نه مشروعیت سیاسی می‌آورد و نه اعتبار تاریخی. همان‌گونه که صرف فرزند بودن، کسی را وارث اندیشه پدر نمی‌کند، مخالفت با آن اندیشه نیز ارزش تاریخی آن را از میان نمی‌برد.  ما به عنوان کسانی که پدرمان  در قتل عام سال ۶۷ توسط رژیم ملایان اعدام شده است، تنها زمانی میتوانیم خود را وارث و نماینده‌ی او معرفی کنیم که ادامه دهنده‌ی راه و ارزشهای او در مسیر مبارزه باشیم. در غیر این صورت، در تجارت خون، نام پدر را ابزار منافع فردی و فکری خود کرده ایم.

 

ماکسیمیلیان جزنی را نمی‌توان در زمره‌ی توابین و نادمین دسته‌بندی کرد، چراکه بریدگی از یک راه و منش، الزامات بیشتری از یدک کشیدن یک نام خانوادگی را طلب می‌کند. اما حتی اگر بخواهیم او را تواب راه پدر بنامیم، بیژن تکلیف او و امثال او را بیش از نیم قرن پیش مشخص کرده است. او در زمانی که دوران اسارت در زندان شاه را سپری می‌کرد، به موضوع تغییر مواضع سیاسی و بریدگی پرداخته بود. بیژن در نامه مشهور خود در سال ۴۹ درباره پرویز نیکخواه، که پس از سال‌ها مبارزه علیه شاه، به یک‌باره تواب و مجیزگوی رژیم پهلوی شد، از جمله می‌نویسد:

 

«اینک او (نیکخواه) نیز همچون آن خیل زمین خورده و به ورطه کشیده شده، دشمن غدار حقیقت، مردانگی و مبارزه شده است. دریغ، اینک چه سود که او را نصیحتی کنیم تا به جای ایفای نقش نادمی پرشور و شر و زبان دراز، نقش نادمی را ایفا کند که دشمنی مبارزان را پیشه خود نساخته و هر گام مردانه ایشان و هر صلای امیدبخش ایشان، زخمی بر پیکر درهم شکسته اش نباشد. افسوس…

 

نه، نیکخواه صادق نیست و شجاع هم نیست. زیرا شجاعت قبول واقعیت دردناک را ندارد. او نمی خواهد بپذیرد که از پای در آمده است. هنوز باد جاه‌طلبی در مغزش بیداد می‌کند. او می‌خواهد در سقوط خودش، سقوط کائنات را بنمایاند، ولی افسوس که این نقش او نیز نگرفته است.

نیکخواه همانا نادمی است که از پرروئی بهره‌ای بیش از دیگران دارد. او از این پس مهره‌ای است که بر سر جا و مکانش بر روی صفحه شطرنج هیأت حاکمه با نادمین دیگر ستیز خواهد داشت. طفلک نیکخواه! چه زود جوانمرگ شد.»

 

از زاویه‌ای دیگر، این دیدار را می‌توان نیاز مبرم رضا پهلوی برای کسب اعتبار نیز عنوان کرد. او در سال‌های اخیر کوشیده است تصویری وحدت‌بخش از خود ارائه دهد و حمایت توابین و بریدگان از مبارزه را سند محبوبیت خود جلوه دهد. حال آنکه، شخص خود او، اطرافیان و طرفدارانش بزرگ‌ترین نقش را در راستای تفرقه بین ایرانیان ایفا می‌کنند. پهلوی بارها و بارها، و اخیراً در سفر مفتضحانه‌اش به هلند، «به تمامی کارها و دستاوردهای پدر و پدربزرگش» که قاعدتاً زندان، سرکوب، شکنجه، اعدام، فساد و وابستگی را شامل می‌شود، افتخار کرده است. مسئله‌ای که نمایانگر دیدگاه‌های اقتدارگرا و سرکوبگرانه اوست. در چنین شرایطی، دیدار با فرزند یکی از مشهورترین مبارزان علیه رژیم پدرش، ارزش تبلیغاتی قابل توجهی برای او دارد.

 

اما هیچ تصویر تبلیغاتی نمی‌تواند واقعیت تاریخ را تغییر دهد. شکنجه، سرکوب، سانسور و اعدام مخالفان سیاسی در دوران حکومت پهلوی، با چنین دیدارهایی از حافظه تاریخی ایران و ایرانیان پاک نمی‌شود. همان‌گونه که ایستادگی و جان‌فشانی کسانی مانند بیژن جزنی و تأثیرات اجتماعی/تاریخی آن‌ها نیز، با انتخاب‌های شخصی فرزندانشان بی‌اعتبار نخواهد شد. اگر قرار باشد بیژن جزنی در معرض قضاوت تاریخ قرار گیرد، باید آثار مکتوب او، مبارزاتش، سال‌های زندانش و سرانجام شهادت او معیار قضاوت قرار گیرند؛ نه افاضات و نظرات شخصی فرزندش. وارثان و رهروان راستین او نیز پویندگان مکتب او هستند و نه مدعیان دروغین او. از این رو، ماکسیمیلیان جزنی همان‌قدر وارث بیژن است که بریدگانی همچون فرخ نگهدار و علی کشتگر.

 

اگر زندگی مبارزاتی و مرگ بیژن جزنی، مسعود احمدزاده، امیرپرویز پویان و حمید اشرف در تاریخ معاصر ایران جایگاه ویژه پیدا کرده است، به سبب انتخاب‌ها، مشی آن‌ها در پیکار برای آزادی و پرداخت بالاترین بها در نبرد با دیکتاتوری بود. این جایگاه و تأثیرات ژرف آن‌ها در پیشروی مشی مبارزه‌ی قهرآمیز انقلابی، قابل انکار و مصادره توسط هیچ فرد و جریانی که استبداد شیخی و شاهی را نمایندگی می‌کند، نخواهد بود. تاریخ خونبار مبارزات و مقاومت ایران، دفتر خاطرات درباریان نیست که هر کس به میل خویش برگ‌هایی از آن را پاره کند و به جای آن افسانه بنویسد. خونِ بیژن جزنی و یارانش بر خاک این سرزمین نریخته است که امروز وارثان استبداد، نام آنها را دستاویز تطهیر سلطنت و ولایت کنند.

همبستگی ملی