کشته شدن علی خامنهای در نهم اسفند سال گذشته, بسیاری از پارامتر ها در درون رژیم را برهم زده است , بطوریکه حکومت بعد از گذشت قریب 6 ماه هنوز نتوانسته بر مجموعه بحران ها ناشی از مرگ وی فائق بیاید و به نحوی اوضاع را سرو سامان بدهد.
گرچه مرگ علی خامنه ای کودک کش رژیم را یکشبه سرنگون نکرد، اما ثبات ساختاری آن را از بین برد و حکومت را وارد بحران عمیق جانشینی و جنگ قدرت نمود . به یقین این نخستین و مهم ترین تبعات نبود خامنه ای پدر برای کل نظام آخوندی می باشد.
در سایه این بحران جانشینی و ابهام در رهبری مجتبی که هیچ کس از زنده بودن وی اطلاعی نداره , نظام آخوند اکنون با خلاء رهبری روبرو گردیده. , برای مثال ابهام در وضعیت جسمانی مجتبی , قدرت تصمیم گیری برای سیاست های راهبردی در راس نظام , وجود بلبشو در ارگان های تصمیم گیرنده , شکاف در راس حاکمیت با سر برآوردن باند های توسری خورده مثل آخوند روحانی و یا آخوند خاتمی و اصلاح طلبان قلابی , شکاف میان سپاه و پزشکیان رئیس دولت چهاردهم و همچنین بروز بحران های عمیق اقتصادی , اجتماعی , مالی , معیشتی و از بین رفتن شیرازه های کشور تماما در این پازل قرار دارند.
مضافا براین واقعیت ها نیز , با وجود مطرح شدن نام کینگ مجتبی روند انتقال قدرت با چالشهای قانونی و مشروعیت در داخل حکومت روبهرو گردیده است. برای نمونه عدم مشارکت قریب 40 تن از اعضاء خبرگان برای انتخاب مجتبی بعنوان رهبر آینده نظام و نبود هرگونه تائید از سوی آخوند های دانه درشت در حوزه های حکومتی ,تماما مهر تائیدی برای نکات فوق می باشد.
بدین سان مشاهده میشود که کاهش کارایی بیت خامنه ای به عنوان مرکز ثقل تصمیمگیری کلان کشور , به چه میزان راه به خلأ مدیریتی برده است .
یعنی تا زمان حیان خامنه ای, وی توانسته بود با اهرم های مختلف , از جمله امنیتی و سپاه , تمامی باند ها را مهار کرده , با پخش پول و امکانات پول ورانت های دولتی , انها را از مسائل استراتژیک دور نگهدارد و بدین سان خود تصمیم گیری نهایی برای بسیاری از مسائل کشور گردد.
اما اکنون وضعیت فرق کرده , نخست مرگ خامنه ای یک کلان ضربه روحی و روانی به کلیت نظام وارد نموده و آنها را هنوز هم که هنوزه در شوک نگهداشته است. وضعیت نا مشخص مجتبی و بروز بحران های ناشی از ادامه جنگ در منطق خود نیز بدرون رژیم سرازیر شده و به بروز شقه و شکاف دردرون حکومت راه برده است.
از جنگ قدرت در راس نظام سخن گفتیم , جا دارد تا به شعارهای شبانه روزی از سوی کینگ مجتبی, نمایندگان ولی فقیه در استان ها و یا پزشکیان مبنی بر « حفظ وحدت و اتحاد» اشاره کنیم که خود نشان از وجود واقعیتی بنام شکاف و رشد تضاد ها در درن رژیم را دارند.
اما حکومت تلاش می کند با بیان چنین جملاتی آن را پنهان نماید. یک نمونه برای این واقعیت همان تعطیلی علنی مجلس و دور نگداشتن باند های بجان هم افتاده برای تصمیم گیری های کلان و مهم سیاسی طی ماههای اخیر، از جمله مذاکره با آمریکا و قبول تفاهمنامه و یا ادامه جنگ می باشد.
خروجی منطقی این وضعیت نیز همان پر رنگ شدن نقش سپاه پاسداران هست, چراکه در نبود یک رهبر مقتدر و نبود هرگونه آتوریته از سوی مجتبی ,الان فرماندهان سپاه نفوذ بیشتری بر تصمیمات کلان سیاست ها پیدا کرده اند.
در سایه این وضعیت هم باید به فشارهای اقتصادی و تنشهای خارجی و بروز بحران اقتصادی اشاره کنیم . تحریمهای اخیر از سوی ایلات متحده با هدف طرد اقتصادی رژیم و پیامدهای جنگ باعث تماما باعث سقوط بیشتر ارزش پول ملی و بحران در تأمین مایحتاج عمومی گردیده و جو شدید نارضایتی عمومی را افزایش بی سابقه ای داده است.
در چنین وضعیتی نیز تنش های منطقهای شدت گرفته , سرکوب و افزایش جو امنیتی در الویت رژیم قرار دارد , نهادهای امنیتی برای جلوگیری از اعتراضات سراسری، کنترل شدیدتری بر خیابانها و فضای عمومی اعمال می کنند , اعدام و دسنگیری های کور در راس سیاست سرکوب داخی قرار دارد , شکاف میان مردم و حکومت عمیقتر گردیده و بحران مشروعیت نظام روز بروز افزایش یافته است.
در یک کلام باید تاکید کرد که بقول عوام , ابر بحران ها از سر و کول رژیم در حال فواران هستند.
در واقع پرسش اصلی دیگراین نیست که آیا از رژیم آخوندی چیزی باقی مانده یا نه، بلکه سوال اصلی این است که آیا دیکتاتوری ولی فقیه همچنان داری یک مرکز قدرت برای تصمیم گیری های کلان هست یا اینکه صد پاره شده. پاسخ به این سوال به یقین در صد پارگی رژیم نهفته است.
