من سرنگون نشدم، پس پیروز هستم! ۳ اردیبهشت, ۱۴۰۵

تحلیلی بر منطق بقا و واقعیت بحران در ساختار قدرت حاکم بر ایران

در تحلیل تحولات سیاسی و نظامی، یکی از خطاهای رایج در ارزیابی قدرت، تقلیل مفهوم «پیروزی» به صرف «بقای فیزیکی» است. در شرایط کنونی، می‌توان دید که رژیم بحران زده ایران تلاش دارد با تکیه بر همین منطق ساده‌سازی‌شده، این گزاره را القا کند که «چون سرنگون نشده‌ایم، پس پیروزیم».

 این روایت، بیش از آنکه یک واقعیت عینی باشد، یک ابزار روانی- سیاسی برای حفظ انسجام نیروهای درونی، به‌ویژه بدنه‌های امنیتی و نظامی و سپاه پاسداران و بسیجیان روحیه باخته است.

از منظر تحلیلی، این نوع روایت‌سازی را می‌توان در چارچوب «مدیریت بحران از طریق بازتعریف شکست» بررسی کرد. به بیان ساده‌تر، هنگامی که یک نظام سیاسی در موقعیت رژیم ایران با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان و انباشته شده مواجه می‌شود، تلاش می‌کند معیارهای سنجش موفقیت را تغییر دهد. در اینجا، به جای ارزیابی هزینه‌ها، خسارات و از دست رفتن ظرفیت‌ها، صرف ادامه حیات به‌عنوان «دستاورد» معرفی می‌شود

قرار نبود سرنگونی از هوا صورت گیرد!

اما بررسی دقیق‌تر وضعیت نشان می‌دهد که این روایت با واقعیت‌های میدانی فاصله قابل توجهی دارد. پیش از هر چیز باید تأکید کرد که از ابتدا نیز سناریوی سرنگونی فاشیزم دینی حاکم بر ایران با ساختار پیچیده سیاسی آن صرفاً از طریق حملات هوایی، از منظر نظری و تجربی، بعید بوده است. این موضوع بارها در ادبیات سیاسی مقاومت ایران مطرح شده که تغییرات بنیادین در ساختار قدرت در ایران و سرنگونی این رژیم، تنها از طریق یک مقاومت سازمان‌یافته مردمی امکان‌پذیر است و نه با لشگر کشی نظامی خارجی.

با این وجود رژیم حاکم در اثر این جنگ دچار ضربات و خسارت‌های هنگفتی شده است که به سادگی قابل جبران و جایگزینی نیست.

ضربات وارد شده به ساختار فاشیزم حاکم

نخست، در سطح نظامی، مجموعه‌ای از ضربات مستقیم به زیرساخت‌ها، ولی فقیه بعنوان سر سیاسی و نظامی رژیم، زنجیره فرماندهی و توان عملیاتی وارد شده است. از دست رفتن بخشی از ظرفیت‌های دفاعی، آسیب به سامانه‌های ارتباطی و کاهش توان بازدارندگی، نشان‌دهنده تضعیف قابل توجه در این حوزه است. این وضعیت، حتی اگر به اضمحلال فوری منجر نشود، در بلندمدت توان بازیابی و بازسازی را با چالش جدی مواجه می‌کند.

دوم، در حوزه برنامه‌های راهبردی، از جمله برنامه‌های موشکی و هسته‌ای، هزینه‌های سنگین مالی و تخریب زیرساخت‌ها، باعث عقب‌گرد چندساله شده است. این در حالی است که چنین پروژه‌هایی، نه‌تنها نیازمند منابع مالی کلان، بلکه مستلزم ثبات سیاسی و دسترسی به شبکه‌های بین‌المللی هستند؛ عناصری که در شرایط فعلی به‌شدت محدود شده‌اند و برای رژیم حاکم با انزوای جهانی که دارد تقریبا ناممکن است.

سخنگوی دولت حداقل خسارت وارده به کشور را طی جنگ اخیر۲۷۰میلیارد دلار برآورد کرده و تاکید کرد که این عدد می‌تواند بسیار بزرگتر باشد.

سوم، در بعد اقتصادی، نشانه‌های یک بحران ساختاری عمیق به‌وضوح قابل مشاهده است. کاهش درآمدهای ارزی، افت صادرات، فرار سرمایه، سقوط ارزش پول ملی و کاهش شدید سرمایه‌گذاری خارجی، همگی بیانگر تضعیف بنیان‌های اقتصادی در ایران هستند. این وضعیت، به‌طور مستقیم به افزایش فشار بر جامعه و کاهش سطح رفاه عمومی منجر شده است.سایت حکومتی عصر ایران در روز چهارشنبه ۳اردیبهشت به نقل از روزنامه اطلاعات نوشت:

«اخبار تعدیل نیروی انسانی(بخوانید اخراج کارگران) از بنگاه‌های بزرگ و کوچک تولیدی و خدماتی آن قدر رواج یافته که نگرانی شدیدی در جامعه ایجاد کرده است. فعالیت بسیاری از صنایع مهم کشور به دلیل آسیب‌های دریافتی از بمباران دشمن تقریباً متوقف شده …

یک برآورد غیررسمی. نشان می‌دهد طی یک ماه سپری شده از سال ۱۴۰۵ نه تنها هیچ فرصت جدید شغلی ایجاد نشده، بلکه به دلیل مشکلات ناشی از جنگ اخیر و قطع شبکه اینترنت برای فعالان اقتصادی، حداقل ۴ میلیون فرصت شغلی از بین‌رفته یا در بنگاه‌های تولیدی و خدماتی مشمول تعدیل نیروی انسانی شده است»

چهارم، در سطح اجتماعی، گسترش فقر، بیکاری و نابرابری، همراه با افزایش ابزارهای سرکوب، به تشدید نارضایتی عمومی انجامیده است. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که انباشت نارضایتی، در صورت عبور از آستانه‌ای مشخص، می‌تواند به بروز ناآرامی‌های گسترده منجر شود؛ پدیده‌ای که در ادبیات علوم اجتماعی از آن به‌عنوان «نقطه انفجار اجتماعی» یاد می‌شود. علیرضا محجوب دبیر باصطلاح خانه کارگر روز چهارشنبه۳ اردیبهشت اعلام کرد: طی جنگ اخیر ایران با آمریکا و اسرائیل بیش از ۷۰۰ هزار شغل از بین رفته است. او در عین حال هشدار داد که تبعات بیکاری ناشی از بحران اقتصادی بعد از این جنگ بسیار فراتر از این ارقام خواهد بود.»

پنجم، در سطح سیاسی و درونی، شکاف‌های ساختاری پس از تحولات اخیر، به‌ویژه در شرایط فقدان رهبری باثبات، می‌تواند به تشدید رقابت‌های درون‌نخبگانی منجر شود. این شکاف‌ها، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت تحت تأثیر شرایط بحرانی پنهان بمانند، اما در میان‌مدت و بلندمدت به یکی از عوامل بی‌ثباتی تبدیل خواهند شد.تردیدی نیست که مجتبی خامنه ای بعد از پایان جنگ وارد سنگلاخی از تضادهای درونی باندهای قدرت خواهد شد و بعید است بتواند در چنین ساختار زنگ‌زده ای حاکمیت پدرش را حفظ کند.

ششم، در بعد ژئوپلیتیک، کاهش نفوذ منطقه‌ای و تضعیف شبکه‌های تروریستی و نیروهای نیابتی، به معنای از دست رفتن بخش اعظم عمق استراتژیک است. این تحول، جایگاه بین‌المللی نظام را نیز تحت تأثیر قرار داده و هزینه‌های تعامل با جهان را افزایش داده است.

با در نظر گرفتن این مجموعه عوامل، می‌توان گفت که «بقا» لزوماً به معنای «پیروزی» نیست، بلکه در بسیاری موارد، صرفاً نشان‌دهنده تعویق یک بحران عمیق‌تر است. در واقع، آنچه به‌عنوان دستاورد معرفی می‌شود، بیش از آنکه بیانگر قدرت رژیم باشد، بازتابی از ناتوانی در ارائه راه‌حل‌های پایدار برای خروج از بحران است.

در نهایت، پرسش اصلی این است که آیا رژیم  می‌تواند صرفاً با اتکا به ابزارهای امنیتی و روایت‌سازی، از یک وضعیت بحرانی ساختاری عبور کند؟ تجربه‌های تاریخی و تحلیل‌های نظری نشان می‌دهد که حاکمیت‌هایی با ساختار صلبی مثل ولایت فقیه در چنین بزنگاه‌هایی هرگز توان مانور کردن و عقب نشستن ندارند. بنابراین لاجرم سرنگونی در انتظار است.

بنابراین، گزاره «من سرنگون نشدم، پس پیروز هستم» را باید نه یک واقعیت، بلکه یک روایت تدافعی ساخته شده قدرت حاکم دانست؛ روایتی که هدف اصلی آن، خرید زمان در مواجهه با بحران‌هایی است که همچنان پابرجا هستند و در بسیاری موارد، در حال تشدید شدن‌اند.